زمستان بود. مثل همه زمستان ها ابر چادر سیاهش را انداخته بود سر آسمان.هوا تیره بود...آدم ها در پالتوهایشان گلوله شده بودند و هوس آلود می رفتند تا لمس تن گرما.

زمستان ها همیشه سرد است.آن زمستان هم سرد بود....تورا دیدم درون مه.یک جفت چراغ مسیر را روشن کرده بود.و آن چشم های تو بود.نگاهی به نور انداختم و کوله ام را به زمین انداختم.روزی که این کوله را به دست گرفتم می خواستم بروم به مقصد گم شدن...گم شدم درون مه...

اسرار آمیز بود جشنی که برای من ترتیب داده بودی...مات مانده بودم.نمی توانستم چیزی بگویم.تو آرام گریستی و همان جمله ی دوستت دارم تکرار شد.

ماندم و باز گم شدم.هر دو درون مه بودیم...و باز کسی که گم شد من بودم..من بودم که میان هق هق تو بی صدا مانده بودم.

دوست داشتم بروم.اما تو به پای رفتنم قفل می زدی..و هر باز که تقلا می کردم یک قفل را بشکنم یک قفل دیگر به پایم میزدی...و من پایبندتر سربه زیر تر می شدم.

ماندم...روزهایی که گذشت را در خاطر دارم.روزهایی که سرشار بود از ما..

خورشید هر روز به ما خوش آمد می گفت و سایه های ما در کنار هم قد می کشیدند.آن قدر بلند می شدند که تا غروب با ما می آمدند...شب ها خدا شمع روشن می کرد برای شاعرانگی جشنی که ما بر پا می کردیم.

تو شاعر خوبی بودی...و من نیز قبل از دیدن تو شاعر بودم.تو را که دیدم...روی صورت تو و در عمق چشم هایت اشعاری را که فی البداهه می سرودی می خواندم...دست هایت آنقدر شعر سروده بودند که تمام این سالها فقط فرصت کردم نیمی از آن شعرها را بخوانم...تا این که خودم بخواهم شعری بگویم برای چشمانت لب هایت دستانت...

حالا بعد از گذشت این سالها که مثل برخورد مژه های یک چشم گذشت..می خواهم بروم..تو را با تمام شعرهایت تنها بگذارم.قفل هایی که به دست و پایم زده ای برای من زیادی بزرگند...دست ها و پاهایم از آن عبور می کنند.

می خواهم دیگر دنبالت نباشم...می دانی؟ از آن هیبت سایه ی من جز سیاهی محوی که غروب خورشید کم کم دارد او را از پای در می آورد  چیزی نمانده است..

این جا گرم است .از پنجره به آدم ها نگاه می کنم که لباس کمی بر تن دارند..ولی من سردم است.دارم یخ می زنم.شاید از لرزش دستانم دمای درونم را حدس زده باشی..از این بریده بریده نوشتن و کم رنگ شدن جوهر این قلم...

چه طور می شود تو را تنها گذاشت؟..آه ..اما این سرما و این مه غلیظ که اتاقم را در بر گرفته است...دارد غرقم می کند...حالا صدایت کم کم دارد دور می شود...چراغ ها بر زمین افتاده اند...می دانم من برای همیشه گم خواهم شد در این مه

/ 0 نظر / 33 بازدید