تو منتشر شده ای در شهر

امروز به فکر انتقام از تو روز را گذراندم.چه انتقامی برای من دلچسب تر از آنکه همیشه به یادم بمانی؟ و نامم را فراموش نکنی؟ اما گذشت یک درنگ کافی بود تا فراموش کنم و دست از انتقام بشویم.
داری کم کم محو می شوی مثل دود غلیظی که در هوا آرام آرام حل می شود.داری دور می شوی...دور دور.کم کم داری به جایی نزدیک می شوی که دیگر دستم نرسد.
می دانم که وقتی تصمیم گرفتی بروی من زودتر تصمیم خودم را گرفته بودم و رفته بودم.خوب می دانم اول من تورا ترک کرده بودم.و تو به پایان هم صحبتی مان رسمیت بخشیدی.
این بار که برگردی آدمی هستی مثل صدها عابر با چشم های قهوه ای.از وقتی که همه ی مردم شهر از لنزهایی که تو استفاده می کردی به چشم هایشان می زنند.همه شبیه به توشدند.تو منتشر شده ای در شهر.
پسری که شاعر است و خمیده .پیرمردی که هر روز از دکه ی روزنامه فروشی اخبار روز را می خرد و سیگاری دود می کند.دختری که بینی استخوانی دارد .کودکی که بازی می کند در پارک.استادی که روی تخته از فقه می نویسد و اخلاق...پسری که در کافه کنار میز بحث می کند با ادبیات روز.کابوس ها.آدم ها..روزها.و دود می فرستد به صورت پر از باور اطراف.
همه می توانند شبیه تو باشند و تو نباشند.و من ببینمت...خودت را که رشد می کنی لباس عوض می کنی و حتی نقاب می سازی با دستان خود...تو را هر روز می بینم و در عین حال نمی بینمت

/ 0 نظر / 36 بازدید